وقتي بي خوابي مي افتاد سرمان،دلمان نمي آمد که بگذاريم ديگران راحت بخوابند،خصوصا دوستان نزديک.به هر بهانه اي بود بالا سرشان مي رفتيم و آنها را از جا بلند مي کرديم،رفيقي داشتيم،خيلي آدم رک و بي رودربايستي بود.
يک شب حوالي اذان صبح رفتم به بالينش،شانه اش را چند بار تکان دادم و آهسته به نحوي که ديگران متوجه نشوند گفتم:هي هي،بلند شو آفتاب زد. آقا چشمت روز بد نبيند،يک مرتبه پتو را کنار زد، و با صداي بلند گفت:مرد حسابي بگذار بخوابم، به من چه که آفتاب مي زند، شايد آفتاب بخواهد نيمه شب در بيايد،من هم بايد نيمه شب بلند بشوم. عجب گيري افتاديم ها !!!